سارالیب سولیب ،قارقالارا یر آچارکن
یاغیش یاغیب یاپراقی یر یوزینن سیلرکن
ندن یازیلیب هر یاشیلیغابیر یاپراق توکیمی؟پاییز ده بیله ندی بؤ اولوم رسیمی؟دوشونردیم
قیش گلیب ،اؤ گوزل گونه جن چیلله نی سایارکن
یرلرده تاپیلمییب ، بولوتلارا آددیم آتارکن
سونرا « آه بع بؤ باهار هاردا قالدی؟ » دیرکن
بؤ منیم گوزل گونیم هئچ سونا چاتارمی ؟ بؤ شاهانه دویغو هئچ پوزولارمی ؟ دوشونردیم
باهار بلبل لری قاییدیب، بیر بیر باغدا های آتارکن
چیچک لر آچیب ، تبریز هاواسی آغلار گولر اولارکن
هر ساری چیچک له بیر داها گون یاشارکن
بیر باهار آق بولوتی اولاجاغیم ... پاییز ده ،قیش ده بیله یاشامیاجاغیم ... دوشونردیم
تا کی اولدی بیر گون، ییخیلیب ،یارالیب ،یینه دورارکن
امیدسوز سوزلره بیر سیجاق گوجاق آرارکن
اما موتلو گونلره تک،تک باشیما چاتارکن
آرتیق هیچ اوزولمییب، اولدوزلارا چاتان بیر کسم من...
پاییز، قیش یاشامی باشاران بیر کسم من ... آنلادیم
.......................................................................................
پی نوشت: نمی دونم چرا دلم نمی خواست این نوشته رو ترجمه کنم ! اما درسته این حقش نیست ..
چون ازم خواستین ترجمه کنم .. چشم این کار رو می کنم !
البته صرفا فقط ترجمه نوشته بالایی هست..
ترجمه نوشته بالایی :
وقتی برگها با یار عزیزشان ، درخت وداع می کردند
وقتی زرد و پژمرده شده ،برای کلاغها جای باز می کردند
وقتی باران ها باریده ،برگ را از روی زمین پاک می کردند
فکر می کردم: چرا برای هر سرسبزی یک برگ ریزان نوشته شده ؟
این نقش مرگ توی پاییز برای چیست؟
وقتی در زمستان تا آن روز زیبا دی ماه را تا نیمه می شمردم
وقتی در آن روز روی زمین پیدا نشده ،بر ابرها قدم می گذاشتم
وقتی بعد از آن « آه پس این بهار کجا ماند » می گفتم
فکر می کردم: روز زیبای من هیچ به آخر خواهد رسید ؟
این رویای شاهانه ام هیچ پاک خواهد شد؟
وقتی بلبل های بهار بازگشته تک تک در باغ می خواندند
وقتی گلها باز شده هوای تبریز هر روز عوض می شد
وقتی با هر گل زرد که باز می شد یک روز بیشتر زندگی میکردم
فکر می کردم : ابر سفید بهار خواهم شد من ...
در پاییز و در زمستان زندگی نخواهم کرد من...
وقتی شد روزی که : زمین خورده ،زخمی شده و دوباره ایستادم
وقتی برای حرفهای خالی از امید یک آغوش گرم جستم
وقتی اما ، به روزهای خوشبخت تنهای تنها رسیدم
فهمیدم که: من آن کسم که هیچ ناراحت نشده تا ستاره ها می رسم
من آن کسم که دیگر زندگی در پاییز و زمستان را یاد گرفته ام

بارانش را از وجود عطشانم دریغ می کند چرا؟
باران می خواهم تا گریه کنم ..
بغض ابری را منتظرم بشکند تا رنجش را ببارد..
می خواهم تا در آغوش باران گریه کنم...
اما پاییز تبریزم نمی بارد..
سنگین و ساکت پنهان می کند رنج درون را..
تبریزم باریدن را فراموش کرده است.
می خواهم ببارد..
دلم هوای آغوش باران کرده است..
می خواهم نترسم از آشکار شدن اشکم،
نکند کسی دیوانه پنداردم : می خواهم دیگر نترسم..
باور کن غمگین نیستم ..
تا به حال این چنین آزاد و رها نبوده ام ،
محزون نیستم، باور کن ..
امروز چرخی زدم و بر نوک انگشتانم رقصیدم شادی را..
اما همراه باران ، در آغوش باران ، می خواهم گریه کنم.
اما ببین...
پاییز تبریزم با من قهر است انگار ..
نمی بارد آخر ، بغض درون را پنهان می کند آخر...

......................................................................
پی نوشت : این متن رو که دیروز نوشتم ، امروز بارون بارید ! عصر وقتی می اومدم نم نم بارون خیلی زیبا بود...
گاهی میشه یه حس خاص خودشو به زور وارد زندگیت کنه..
حس خاص میگم چون اسمشو نمی دونم.. شاید نزدیک به دلتنگی باشه ،
اما با یه اتفاق شروع میشه ، اتفاقی که ناراحتت می کنه ولی شب سعی می کنی فراموشش کنی ..
صبح با صدای زنگ گوشیت بلند میشی ،قبل از شستن صورتت توی آینه به چهره خودت لبخند میزنی ، زل میزنی به چشمات و همون جمله همیشگی رو تکرار می کنی!
اما حسی رو که داشتی باز با تو بیدار شده ، اینو که هنوز همراهته حس می کنی ،
حسی رو که شاید نزدیک به دلتنگی باشه ! اما باید بری دنبال کارهات..
حوصله اتوبوس واحد رو نداری ،فکر می کنی بهتره سریعتر بری ،برعکس همیشه که عاشق رفتن با اتوبوس هستی ،
فکر میکنی اگه سریعتر بری اون حس جا می مونه !! سوار تاکسی میشی..
"همه مردم مشغول همون زندگی عادی هستن" دوست داشتی تو می تونستی عادی باشی ،
با حرکت ماشین غرق میشی توی حسی که تلاش میکرد غرقت کنه!
همون صحنه های همیشگی رو می بینی اما فکرت جای دیگه ای هست ،
پول رو درست میدی حوصله نداری راننده بگه که: «خانوم اگه میشه پول خرد لطفا ! »
به خودت میگی نکنه بد خلق باشم امروز ؟ یکی از دوستان رو که می بینی و خوش و بش با اون ، متوجه میشی که همون آدم همیشگی هستی بدون بدخلقی ! برای کارت مجبور میشی منتظر بمونی، ای خدا ... متنفری از منتظر موندن ،بیا ..قوز بالا قوز شد ،
یه نوشته ای توی کیفت داری که ناقصه، باید بنویسیش اما حالا وقتش نیست ، درس بخونی بهتره ! خوشبختانه کارت رو به سلامتی تموم می کنی...
و راه برگشت همیشه برات جذاب بوده اما حالا نیست.. اتوبوسه و آدمای جور واجور !
همیشه توی اتوبوس ذهنت شلوغه ، حتی گاهی مجبور میشی یه کاغذ در بیاری و بنویسی تا این شلوغیها گم نشن ، اما امروز اون حسه که توی ذهنت قدم می زنه!
چقدر از اینکه مسیر طولانیه خوشت میومد اما امروز نه ، از اتوبوس که پیاده میشی یه لبخند رضایت می زنی که آخیش رسیدم!
با خودت میگی میرم اون نوشته ناقص رو کامل می کنم و این حس گنگ رو میندازمش بیرون..
اوف.. امروز چقدر از روزمرگی بدت میاد... مثل همیشه کلید رو می زنی که راه پله روشن بشه هرچند مثل همیشه اونقدرا تاریک نیست، اما این یه عادته !
دم در کفشای بابا رو که می بینی لبخند میزنی که :چه خوب بابا خونه ست و با خودت فکر می کنی مگه بودن بابا چه فرقی میکنه ؟ بعد تشر میزنی که خوبه دیگه ..چه می دونم ..بابا خونه ست!
کلید در میاری ، در رو باز می کنی و وارد یه خونه گرم میشی !...
ناهار خوردی ؟
جواب میدی: نه حوصله نداشتم ..
مامانت مثل همیشه میگه که نمی دونه که چرا این دخترش هی لاغر تر میشه! جوابی نمیدی...
بد خلقی نمی کنی، با شوخی هاشون می خندی و میری تا نوشته ای رو که ناقص بود بنویسی اما نمی تونی ...امان از این حس گنگ !
کاغذ رو مچاله می کنی،روی یه کاغذ می نویسی که : گاهی میشه یه حس خاص خودشو به زور وارد زندگیت کنه !
یا که شب ، سوگ چه کس را سیاهپوش است؟
لاله را بگو ، زچه داغی در دل می پرورد ..
یا که سرو ، کدامین کس را بی قرار است؟
آفتاب را حرف بزن ،کدامین درد را هر شب می میرد ..
یا که مهتاب ، کدام دل را روشنی بخش است؟
شاید بدانی ،ستاره را دلداده کیست که چشمک می زند ..
یا که پروین را کدامین شور ، جمعی آفریده است؟
بگو که جیرجیرک را شکوایه چیست که ناله می کند ..
یا که از بید بگو ، کدامین هراس را هر دم لرزان است؟
با من بگو ، رز سرخ عشق را از کجا می آورد ..
یا که در برگ برگ رز زرد آن محبت چیست که پنهان است؟
ابر سیه را حرف بزن ، چه غم را هر دم می بارد ..
یا که ابر سپید ، بر گرمای کدامین نگاه در آسمان رقصان است؟
بگو آیا رنگین کمان آرامش دل آسمان ، از پس باران است ..
یا که زمین را بگو ،سینه اش از برای کدام درد، پهناور است؟
شاید بدانی ، هر بهار پرستو بر کدام امید باز می گردد ..
یا که درنا را سبب رفتن ، کدامین مقصد است؟
بگو بهار را معشوقه کیست که دسته دسته گل می آورد ..
یا که پاییز ، فراق کدامین عاشق را روی زرد است؟
حرف بزن ، بگو ، با من از من بگو ، از برای چه قلمم می نویسد ..
یا که شاید بدانی کدامین سبب را دلم سخت تنگ است؟؟

به شکرانه آنچه مرا دادی ،امروز پرواز خواهم کرد..
امروز از گوشه قلبت پر خواهم زد..
خواهم رفت تا بر اوج سلامی هدیه کنم ،
رخصت دادی تا از چشمان نگرانت دورتر باشم
گذاشتی تا چرخی بزنم بر آسمان
نگاه کن ، امروز شادمانم برآسمان آبی
من بی نفس بال خواهم زد تا اوج
بر آن دورترین نقطه از نزدیک قلبت که رسیدم ،
بالها و تن را در ضیافت رهایی لذت خواهم داد
آنگاه تنفس آزادی را تجربه خواهم کرد
و سلامی از تو را سوی ابرهای سفید تقدیم خواهم کرد..
...
و من می دانم که تو نیز شادمانی
قلبت را این روزها دیدم
دیدم که باز بود و زیبا
دیدم که از زخم های کوچکش هیچ نمانده بود،
دیدم ، قلبت را شادمان دیدم...
می دانم رهایم که کردی ، ترسیدی این رهایی بی بازگشت باشد..
اما من بازخواهم گشت
و بر لبخند زیبایت ، در آن لحظه که مرا می نگری ، سجده خواهم کرد
من بر آن قلب کوچکت عشق خواهم ورزید...
اما گفتی تازه تر باشم ، اوج را تجربه ای نو و تیرگی را در ابرهای سیاه دفن کنم،
می دانم زیر لب زمزمه کردی : و یادت بماند بازگردی،
و من یاد خواهم داشت که اوج را و نیز تو را دوست می دارم...
.....................................................................
دوستان ، از دیدگاه من هر کس پرنده محبتی درونش داره،
اونچه خوندید از زبان پرنده من نوشته شده...

هوای با تو بودن , در کنارت نشستن , سر بر بالینت گذاشتن و گریستن...
دلم خواست نوازشم کنی , نجوایم را بشنوی , لبخند بزنی و هیچ نگویی!
دلم هوای لبخندت را کرد , دلم تنگ ابهتت شد.
قطره ای از آن باران بود که بر گونه ام خورد یا قطره اشکی بی هنگام؟؟
نمی دانستم کدام بود , اما می دانستم غمگین نبودم .
پس آن قطره گرم که گونه ام را راه پیمود چه بود؟
نمی خواستم چه بودن آن قطره فکرم را با خود ببرد ,
آخر , با تو بودن را تصور می کردم . آخر , سوی تو پرواز می کردم ...
اما چرا باران دلم را سوی تو برد؟
بگو پروردگار من ; چرا باران تو را یاد من آورد؟
بگو چرا دلم گاه و بیگاه هوای تو می کند؟
...
شنیدی؟ دلم با باران سوی تو آمد و آن هنگام کس و بی کس را دعا کردم...
اما به خود که رسیدم سکوت نجوایم را خاموش کرد ,
واژه ها را برای جمله ای که از تو بخواهم زیر و رو کردم
اما در نهایت زیر لب گفتم : شکر! بر همه آنچه به من دادی شکر... هیچ نمی خواستم آخر!
اما می دانستم از من چه می خواهی...
و تو نیز می دانستی بر آن چقدر پریشانم , چقدر می ترسم و چقدر خود را ناتوان می دانم.
سیاهی آسمان را که نگاه کردم همه آن راه سخت در برابرم مجسم شد...
اما سر به زیر انداختم , من هیچ نخواهم گفت ... هر آنچه تو بخواهی ,
میدانی؟ زندگی یک قمار است و کسی می برد که به داشته هایش , به پروردگارش ایمان داشته باشد.
سر برگردانده چشمانم را از باران دزدیدم ..
رفتم تا آیتی چند از تو بخوانم ,
آخر دلم هوای تو را کرده بود...

بیر آز، عمر یاشادیم
اما زندگانلیقین هر یوزین گوردیم...
گولدیم ، آغلادیم ،محبت دن دانیشدیم
بو اؤزدن ، ددیم ، یازدیم ، قلم اینن تانیشدیم
اون نان دانشمایان سوزلر یازدیم
اون نان دئماق زندگانلیقا قاریشدیم
گاه آغیر گون لر یاشاماقا گوره تانری دن کوسدیم
گاه تانریه شکر الیب روزگار اینن باریشدیم
اما هر زمان اؤ قارا بلوت دان کی آق بلوتا کارشی چیخا گورخدیم
اؤ طوفانا کی گله و یاشادیق لاریمی داغیدا فکر الدیم
اؤ طوفان دان ، اؤ قارا بلوت دان یازدیم
یازدیم اؤ پریشانلیق دان، اؤ گورخیدان...
یازدیم و یاشادیم!
یازدیم و هر یازی اینن اؤرک بوشاددیم
اما یاشاماق دا البت کی ،گوزل لحظه لر گوردیم
اؤ آیی ، اؤ گونشی ، اؤ اولدوزی سئودیم
او تانری نیشان لارین نان هر زمان یازدیم
یازدیم و یاشادیم!
بؤ یاشاماقدا هم سئودیم ، هم نفرت اددیم...
اما هر یول قارانلیق لار دان دیشاری چیخا بیلدیم...
هر شیء بیددی ، بیر تک گونشه گوره آرزو ، اولدی منیم ایستک ایم
هر شیء بیددی ، بیر تک قلم قالدی منیم یاریم!
.............................
مدت کمی عمر کردم
اما هر روی این زندگی را دیدم
خندیدم ، گریه کردم، از محبت حرف زدم
بر این هدف گفتم ، نوشتم ، با قلم آشنا شدم
حرفهایی نا گفته با آن نوشتم ،
با آن به قولی، با زندگی یکی شدم!
گاه در روزهای سخت ، دلگیر از پروردگار شدم
گاه پروردگار را شکر کرده ، با روزگار آشتی کردم
اما هرروز از ابر سیاهی که در برابر ابر سفید بایستد ، ترسیدم
و به طوفانی که بیاید و آنچه زیستم را ببرد فکر کردم
از آن طوفان ، از آن ابر سیاه ، نوشتم
نوشتم از آن پریشانی ، از آن ترس...
نوشتم و زیستم!
نوشتم و با هر نوشته دلی خالی کردم از بار ...
اما زیستن را لحظه های زیبایی ، البته که بود
به آن ماه ، آن آفتاب ، آن ستاره عشق ورزیدم
و از آن نشانهای پروردگار همیشه نوشتم .
نوشتم و زیستم!
در زیستن هم نفرت ، هم عشق ورزیدم ...
اما هر بار تاریکی ها را پشت سر گذاشته ، بیرون آمدم.
همه چیز به پایان رسید ، تنها آرزویم در خورشید ماند و بس
همه چیز به پایان رسید ، تنها قلم ماند یار من و بس
سر بر بالین کاغذ می گذارم و دست در دست قلم چشمانم را می بندم
...
بوی علفهای نم خورده و غلتهای کودکانه در سبزی طبیعت
بوته های بی نهایت بلند و ترس گم شدن در آنها!
مهمانی های زمستانه پدر بزرگی مهربان
کرسی گرم ترسناک! , کشمش و حلوای گردویش
...
شیطنت های کودکانه و بازی هفت سنگ در کوچه ها
و عتاب اینکه : دخترها هیچوقت درست نشانه نمی گیرند!!
شکلک در آوردن های جلوی آینه همراه همبازی کودکی هایم
و روزی بسیار طولانی که به خاطر شیطنت بیش از اندازه ! تنبیه شدیم.
...
تجربه لحظه لحظه کتابهای قصه و غصه در پایان هریک از آنها
هدیه گرفتن کتابی برای سرآمدن روزهای بلند بیمارستان و گم شدن آن
هراس کودکانه اینکه از این پس دلتنگی های بیمارستان چگونه پر خواهد شد؟!
و چشمی جستجوگر در پایان آن روزها : پس کتابم چه شد؟
...
صدای فریاد و شادی در مدرسه و یاد معلم های مهربان
آن معلم ها که نمی دانستم چرا بیش از دیگران دوستم دارند؟
یاد « کدوی قلقله زن » :کتابی هدیه معلمی که بسیار دوستش می داشتم.
و آرزوی اینکه من نیز روزی معلم خواهم شد!!
...
همه توجه پدری که میخواست درست بخوانم و بنویسم .
و پدربزرگی که دستانم را می گرفت تا یاد بدهد چگونه « ک »نوشته میشود!
یاد لحظاتی که برای یک نمره کمتر از بیست گریه کردم!
...
و پروردگاری که در همه لحظات کودکیم حضور داشت.
.............
چشمانم را باز می کنم : چه بودم و چه هستم؟
همه آنچه در کودکی تجربه کردم , عشق بود و محبت , زیبایی بود و شیطنت !!!
اما اکنون چه ؟؟؟؟
تابحال چشماتون رو بستین تا به خاطره های کودکی تون فکر کنین؟؟؟
این نوشته از برای انسان است , ازبرای آنچه که انسان فراموش کرده است...
شاید برای همین است که زیباست به زبان مادری ام باشد
:
آتا بابا نقلی کیمی باشلاسا , بیر گون یوخ , بیر گون وارمیش
بیر آق گوزل گونده تانری بیر قوش یارادمیش
و اوچوب هر آن , آزاد قالماق ایچین اونا قاناد ورمیش
گوزل بو کی: تانری قوشا سایی سیز محبت اورکدمیش
اما بیر بیوک ایستک ایچین اونی بیر اینسان آدیندا قفسه سالمیش
اوناگوره بیزیم قوش ائوریین بیرگول, بیرگوی, بیرگونش,هر کسه,پایلاشمیش
اما بیر بالا تیکه ائوز بیوک پریشانلیق لارینا قالمیش
اونون ایچین قوش بیر چیچک گیبی , یاپراق یاپراق, سولمیش
و گوزلری بیر بولوت گیبی , قارا قارا , دولمیش
سونرا بیر یاز یاغیشی گیبی , پرل پرل , یاش توکمیش
اما هچ بیر چاره یوخ , تانری اونی بیر محبت قوشی یارادمیش
و آخیر بو کی اینسان دا محبت قوشین اونوتمیش
....................
اگه مثل قصه های قدیمی شروع بشه یه روز نبود , یه روز اما بود
توی یه روز زیبای سفید , پروردگار پرنده ای آفریده بود
برای اینکه پرواز کنه و هر لحظه آزاد بمونه , براش پر داده بود
و زیبا اینکه :پروردگار به پرنده دنیا دنیا محبت یاد داده بود
اما برای یه هدف بزرگ اونو در قفسی به نام انسان گذاشته بود
برای همین پرنده ما قلبش رو با یه گل , یه آسمان , یه آفتاب , با هرکس , قسمت کرده بود
اما یه تیکه کوچیک برای پریشانی های بزرگ خودش مونده بود
برای همین پرنده مثل یه گل , برگ برگ , پژمرده بود
و چشماش مثل یه ابر سیاه پر شده بود
بعد مثل یه بارون بهاری اشک ریخته بود
اما چاره ای نبود , پروردگار اونو پرنده محبت آفریده بود
و نهایت اینکه انسان هم پرنده محبتش رو از یاد برده بود...

از اینکه انسانی رنج می کشد صدای فریادی در درونم شکل می گرفت و وادارم می کرد کاری بکنم ,
هرچند گاه با به ثمر ننشستن تلاشم دلگیر میشدم اما باز در درونم کسی می گفت اگه بزرگتر باشم کاری خواهم کرد .اما اکنون خود رنج کشیدم...
با دیدن آزار کودک غریبه ای در خیابان دلم برای معصومیت کودکان می سوخت, از هر آنچه باعث میشد به کودکانمان ظلم کنیم متنفر بودم و تصمیم می گرفتم کاری کنم , اما من چه کسی بودم که می خواستم کاری کنم ؟؟
سالها سعی کردم به اطرافیانم کمک کنم تا شاید راه زندگی را بدانند,سالها به هر مشکلی پاسخ دادم و هر درخواست کمکی...
اما اکنون خود درمانده ام , اکنون خود از آنچه زندگی می نامندش متنفر میشوم ,اگر اینگونه در زندگی خود دیده می شوم , اگر اینگونه میشود مرا از بین برد , پس چه سود؟ زیستن را , بودن را , یاری بشر را , حقوق کودکان را و در نهایت انسان را چه سود؟
امروز دوباره عکسی را که از کودکان زاغه نشین بر میز تحریرم گذاشته بودم , دیدم و دوباره نوشته آن را خواندم , به راستی من به کجا میروم ؟؟؟ چرا این گونه درمانده ام ؟ اگر مشکل از من نیست پس چرا در زندگی من اتفاق می افتاد؟نمی دانم ...
برای لحظه ای برای خودم متاسف شدم , برای لحظه لحظه وجودم , اما چه می توانستم بکنم ؟ هیچ ...
تصور می کردم من زندگی را به هم میزنم , تصور می کردم مشکل از من است , واحسرتا که همه خستگی هایم , همه پریشانی هایم , همه آنچه بر آن چشم پوشیدم , علیه خود من تعبیر می شد , واحسرتا از این زندگی که من داشتم ...
از خود پرسیدم : آیا با این وجود به آنچه آرزویش را داشتم و آنچه هدفم بود می رسیدم؟ پاسخ دادم: نه مسلما نه , اما می دانم همه تلاشم را خواهم کرد...
یک بار از دوستی پرسیدم : چرا خداوند انسان را می آفریند ؟قبلا پاسخ این سوال را می دانستم , قبلا تصور می کردم پروردگار برای محبت , انسان را می آفریند تصور می کردم هر انسانی منبع محبت سرشاری از پروردگارش است , اما اکنون می دانم چیزی به اسم محبت وجود ندارد... پس آنچه در برخوردم با کودکان و بزرگان نثارشان میکردم چه نام داشت؟؟
اگر محبت نبود پس چه بود ؟و چرا در من بود؟
قبلا برای خود متاسف نبودم , به لحظه لحظه زندگی خود افتخار می کردم چون در هر لحظه انسانی را کمک کرده بودم , اما اکنون برای خود متاسفم و برای زندگیم نیز همچنین...
